زیبا سخن آنکه
لذت و فهم یک شعر با نگاه و خوانش شما ارتباط دارد
نوشته ی سید حسن حسینی است که در کتابی تحت عنوان "براده ها" منتشر شده است. ** عقل و منطق برای شعر مثل ریش و سبیل برای کودکان است! ** شعر خوب زنی زیبا و عفیف است که تنها به محارم خویش رو نشان می دهد. ** چاپ یک شعر در ماهیت ان بی تاثیر نیست. ** یک شاعر خوب باید از قوانین منطق به خوبی آگاه باشد تا به هنگام سرودن شعر، آنها را شاعرانه نقض کند! ** شاعری که با زور شعر می گوید مثل زنی است که با عمل سزارین یک کودک مرده به دنیا می آورد! ** یک شعر خوب یک راز سر به مهر است شاعر و خواننده ی شعر در افشا شدن آن سهم مساوی دارند. ** شعر واقعی شعری نیست که همه آن را بفهمند. شعری است که همه آرزوی فهمیدن آن را داشته باشند. ** شعر خوب به رادیوگرافی شبیه تر است تا به عکاسی. ** شعر گفتن بدون زمینه ی فرهنگی مثل چاپ اسکناس بدون پشتوانه است. ** اگر منصور حلاج نبود بسیاری از شعرای معاصر همین دو کلمه ی عربی را هم نمی دانستند: انا الحق! ** هیچ چیز در عالم، غیر طبیعی نیست الا شاعر متکلف. ** هیچ کدام بی مصرف نیستند: شعر مثل شکوفه است و نظم عین علوفه! ** سرودن شعر در نهایت امری ناخودآگاه است. برای آن نمی توان " وسایل لازمه" را تهیه کرد و مقدمات چید. ** هنر، پلکان اضطراری در آسمانخراش روح است! ** غرور مثل سوراخ پنهان در بدنه ی کشتی، مامور غرق کردن تدریجی هنرمند است. ** هنرمند با میوه ی درخت یک فرق بیشتر ندارد: میوه وقت رسید می افتد، هنرمند وقتی افتاد می رسد! ** اولین خواننده ی بعضی از آثار ادبی شیطان است. ** هر کتاب بی محتوا یک چک بی محل است. ** بعضی از آثار هنری مثل سیم لخت برق اند. نزدیک شدن به آنها بدون فازمتر نقد، کار خطرناک و ابلهانه ای است. ** هنرمندان ضد اخلاق که با یکدبگر رقابت می کنند، فی الواقع برای آخر شدن مسابقه می دهند! ** بهتر است بعضی هنرمندان به جای شلوغ کردن، با وجدان خویش خلوت کنند. ** هنر برای هنر یعنی نردبان برای نردبان! ** وحدت معنوی در یک اثر هنری مثل اتصال در صفوف نماز جماعت، ضروری و واجب است. ** هنر بی تعهد مثل نماز بدون نیت، باطل است. ** یک اثر هنری دری است که به طور یکسان به روی همه باز می شود. هنر شناسان از آن به سوی دنیایی تازه عبور می کنند اما افراد معمولی به تماشای لولاها و دستگیره ی آن مشغول می شوند! ** هنر، زلزله ای است که هر چه شدیدتر باشد سازنده تر است. ** دو دسته از هنرمندان می توانند به هنر کشورشان خدمت کنند: دسته ی اول با تقویت هنرشان و دسته ی دوم با ترک آن! ** هنرمند معتاد مثل گوزن شکار شده است. با شاخهایش می توان قهوه خانه های بین راه را تزئین کرد! ** مبطلات هنر پنج قسمت است. یک قسمت بی اطلاعی از مبانی هنر و جهار قسمت دیگر فساد اخلاق هنرمند. ** اخلاق جاده ی هنر است و تکنیک، مرکب هنرمند. ** هنر خوب هیچ شباهتی به انسان ندارد. انسان هر روز پیرتر می شود و هنر خوب هر لحظه جوان تر. در عشق و علاقه من خمیرم دوست دارم در تنور تو بمیرم نان زرد نه، نان سرخی رنگ بوسه های تو بگیرم من زمین و تو باران من دریا و تو طوفان بیا که قلب من ترشید من ماه و تو خورشید تویی چشم بادامی من کلید عشق و آزادی من در واژه ی لذت را باز کن در کویرم ای آبادی من هر چند ریزی اما دلخواهی تو صاحب چند خاطرخواهی تو من هم تو را می خواهم بیا برویم، اگر می خواهی تو نیازی به الفبا نیست الفبا مال ما نیست اگر شعر میگویم من بدان ایراد ما نیست خری گاوی ابله بیماری چرا بی محبتی مگر تو دیواری وقتی آلبالو و گیلاس من می چینم صورت صهبای تو را می بینم چه ترش و چه شیرین است آن مثل بوسه های توست که میزنی و میگیرم منم غلام حلقه در گوش که تازه رفتم توش بدان که تو شاه منی تویی گربه و منم موش .... ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت، رندان پارسا را حافظ شیرین سخن بگذریم از این سوالات اینجوری! به دنبال شعری میگردم که با خواندنش لذتی آگاهی ای شوری و... ای حاصل شود. کم نیست اشعاری که اشک را از چشم جاری میکند. اگر دوستی با محبتی انسانی فرشته ای این نوشته را می خواند به من کاسه ای از همان که گفتم بدهد. لحظاتی هست که ماه زیباست شاید نیمه ی دوم ۸۸ بحث فلسفی بود گفت مهندس و نقشه می باید برج اگر می سازی کدامین نقشه کدامین مدرک معتبر تحصیلی؟! نقشه هایی که به بیراه برده اند؟ مهندسانی که برج اوهام ساخته اند؟ که زلزله های واقعیت خرابشان خواهد کرد؟ نمیدانم پس نقشه ها را خودم خواهم ساخت بره های چوپان زده طردم خواهند کرد این ها همه را اما من نگفتم (سکوت) بحث فلسفی بود دوستم می گفت: مهندس و نقشه می باید برج اگر می سازی شاید بهار ۸۷ تو که ز من دلزده ای نگاه ناز نازنین داد نزن روی سرم Rainbow گل آفتابگردانم، رنگین کمان است. خیالم این است: آفتاب می تابد آفتابگردان رو در روی او آفتابگردان من می نماید جلوه ای آفتاب، آفتابگردان می شود. ابر چشم، باد حیرت، کوه عشق رنگین کمانی می شود حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم نیست کسی تا سر او دست محبت بکشم ناز کنم ناز کند، از سر رغبت بکشم در نگرم در نگهش، چهره ی زیبا و تنش مست شود مست شوم، لب بنهم بر دهنش شور شوم داد زنم طعنه به فریاد زنم شرق روم غرب روم شانه به هر باد زنم رقص کنم رقص شوم، در نگهش مکث شوم عین هیاهو کندم، جنبش یک عکس شوم نیست کسی تا سر او دست محبت بکشم ناز کنم ناز کند، از سر رغبت بکشم نیست کسی نیست کسی، هست ولی هست ولی او نشود مست ز من، می کندم مست ولی ... مهر ۸۸ نیست کسی تا سر او دست محبت بکشم ناز کنم ناز کند، از سر رغبت بکشم در نگرم در نگهش، چهره ی زیبا و تنش مست شود مست شوم، لب بنهم بر دهنش شور شوم داد زنم طعنه به فریاد زنم شرق روم غرب روم شانه به هر باد زنم رقص کنم رقص شوم، در نگهش مکث شوم عین هیاهو کندم، جنبش یک عکس شوم نیست کسی تا سر او دست محبت بکشم ناز کنم ناز کند، از سر رغبت بکشم نیست کسی نیست کسی، هست ولی هست ولی او نشود مست ز من، می کندم مست ولی ... مهر ۸۸ ترم پیش - اصول پرورش گاو این ترم می خواهم پشت خوابگامان آن را ببندم ترم پیش فلسفه خواندم - آب نخوردم این ترم دوغ با فلسفه خواهم خورد زندگی باید کرد گاو را باید داشت. ترم پیش - اصول پرورش گاو این ترم می خواهم پشت خوابگامان آن را ببندم ترم پیش فلسفه خواندم - آب نخوردم این ترم دوغ با فلسفه خواهم خورد زندگی باید کرد گاو را باید داشت. چنان غمگین و بی تابم ز دوری دروغم چیست باور کن تو دردم خدا خواهد همان باشد که خواهم نگه کرده خدا حتما به دردم من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش .... بنگر به دیدگانم که چگونه خون فشانم بنگر به حال زارم و بفهم روزگارم تو چرا چنین روانی چه شود اگر بمانی به خدای دور گردان قسمت دهم فراوان که کنی به من نگاهی نکند تو آن نخواهی بنما به من نگاهی که به آن مرا بخواهی بنما به من نگارا تو دوای ناز ما را بنشین به دیدگانم که تو سرمه ای به جانم قسمت دهم دوباره به نگاه پاره پاره که سدآ نگه بخواهد نگهت غمش بکاهد نکند که دل نداری به دلم تو پا گذاری !! تو چرا چنین روانی چه شود اگر بمانی چه می شد گر سلامم با سکوتت بر نمیخورد نگاهم با نگاهت دست می داد ؟؟ مضراب نگاهت ساز سه تار قلب مرا چنان خواهد نواخت که نوایی جز عشق به گوش نخواهد رسید؟ پس چرا نگاهم کردی؟ همکنون لحظه ای پیش خیس خواب بودم همکنون لحظه ی الان خشکیده ام که چی بودست آن چه من می دیدم زیر نور اندک گوشی بیدارم و گفت چرا مهتابی خاموش است من در دلم گفتم اگر لبش کمی بزرگتر بود چقدر زشت می شد. و اکنون با آنکه نمی دانم می خواهم تو را وقتی PH حوادث به زیر صفر می رسد ماهی قرمز کوچک قلب من می گوید تنگ بشکند من نباشم بهتر است. پروانه ی تک بال. پروانه ای که یک بال او در آینه است. تویی. رخ بنما تا پروانه شوی آیینه منم.
نقل آنها نشانه ی تائید نیست بلکه به دلیل آشنا شدن شما با نویسنده و جالب و قابل تامل بودن مطلب است.
شعری که همه را راضی می کند روسپی ولگردی بیش نیست.
یک شعر بد وقتی چاپ شد، می شود یک شعر بدتر!
سرودن به گونه ای عاشق شدن و دلباختگی روح است. هیچ کس با انجام تشریفات رسمی عاشق نمی شود.
برخی با ماشین آخرین سیستم در جاده های سنگلاخ و مال رو می رانند و برخی سوار بر الاغ در اتوبان می تازند!
چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد باید به دفترم و کاغذ هایی که چون قمرهای از جاذبه در رفته می باشند نگاهی بیندازم . اگر پیداشان کردم شاید شعری یا شعر مانندی - اصلا هر چه که شما بنامید - بنویسم. اما مدت زیادی بود که دوست داشتم در کنار شعر نوشتن در مورد شعر هم چیزی بنویسم.
شعر چیست؟
آیا می توان با شعر به لذت و آرامش رسید؟
آیا شعر درمانگر است؟
آیا شعر افسون می کند و به نرمی تو را با اندیشه اش همراه می کند؟
آیا شعر بدبخت هم می کند؟
شعر یک وسیله است یا ذاتا خوب و بد است؟
آیا شعر سرودن جوشش است کوشش است الهام است کشف است شهود است خلق است دیدن است تجربه است ساختن است نقل است ؟ چیست؟
آیا فرق است بین شاعر و کسی که شعر می سراید؟ آیا شاعری داریم که شعری نسروده باشد؟
آیا سرایش فقط سر هم کردن کلمات و الفاظ و ایجاد تصاویر است یا اینکه چیزی فراتر از اینهاست؟
انواع شعر چیست؟ جنس شعر کدام است؟ شعر مجسم چیست؟ رابطه ی شعر و عشق چیست؟
آیا حیوانات شعر نمی گویند؟
چنان که نمی توانم وصف کنم
همین!
اما، آگاهی، بودن، زمان، من ...
فلسفه تا حد درد
گاهی هم حیرت و شوق و اشک
آری زایمان دردناک است
اما،
بچه ام زیباست
شاعری میگفت:
دستهایم در آفرینش من دست برده اند
دوباره ام خدای شاعری دارد
چرا به من زل زده ای
به من که بی ظرفیتم؟!
نازترین چیز زمین
می برد این دل مرا
مرهم نمی دهی چرا،
بعد از این قتل عظیم ؟!
من چه کنم که عاشقم؟!
دل می دهم تو می بری
خیالم این است.
در نگاهم جلوه اش.
کنار دیگر کتابهایم بود
گاوی با خود به دانشگاه ببرم
شیرش را بدوشم - ماست مای بزنم و بخورم
گاوی با خود به دانشگاه ببرم
شیرش را بدوشم - ماست مای بزنم و بخورم
که گریم در نمازم با صبوری
خداگویان بخواهم وصل گردم
قضا لرزیده شد با اشک و آهم
به چیزی من آخر واصل بگردم
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
حافظ
| Design By : Pars Skin |

